فرهنگ پرواز

فرهنگ همانی که آقا هم فدایی آن است

فرهنگ پرواز

فرهنگ همانی که آقا هم فدایی آن است

فرهنگ پرواز

بسم الله
هر چیزی یک فرهنگی دارد
پرواز هم فرهنگ خود را دارد...
...........................................
استفاده از عناوین و مطالب فقط با ذکر نام فرهنگ پرواز
مجاز است! اخلاق در امانت داری....
در غیر این صورت شرعا و قانونا حرام است.
...........................................
فرهنگ پرواز چه با همین عنوان و
چه با عنوان های
نزدیک به فرهنگ پرواز . ارتباطی ندارد
...........................................
برای مشاهده بهتر فرهنگ پرواز از مرور گر
Mozilla Firefox استفاده کنید.

بایگانی

نویسندگان

پیوندهای روزانه

۷ مطلب با موضوع «فرهنگ خاطره ها» ثبت شده است

اردیبهشت سال 92 بود که با اعلام ردصلاحیت هاشمی رفسنجانی،موجی از مظلوم نمایی و حمله به شورای نگهبان از سوی جریان حامی وی شکل گرفت،یکی از آقازاده های نظام که در ظاهر مسئولیت دفتر پدرش را نیز به عهده دارد،پیامکی برایمان فرستاد (مثلا بنده به بچه های بالا وصل ام!!!) با این مضمون که شورای سقیفه (جماعت اهل سقیفه بنی‌ساعده که خلیفه اول را انتخاب و حضرت علی ع را خانه نشین کردند) یار راستین امام خمینی و مرد دوم نظام را رد صلاحیت کرده است!

عکسی از پیامک(اسکرین شات) را برای یکی از آشنایان که با رسانه ها در ارتباط بود فرستادم ،ولی شماره و نام را حذف کردم!بنده خدا تا چند روز پیگیر این بود که این پیامک از کدام بیت و آقازاده تهران نشین!! ارسال شده؟ بنده در آخر گفتم مهم نیست چه کسی فرستاده!مهم این است حتی پایبندی به قانون و قاعده بازی،در بین مسئولین طراز اول و فرزندان مسئولیت دارشان! هنوز جا نیافتاده و شورایی که امام خمینی مخالفت با ان را در حد مفسد فی الارض میداند،را به شورای سقیفه تشبیه میکنند و این از مظلومیت رهبری و نظام است!

دوباره بعد از چهارسال،در بهار 96،صلاحیت احمدی نژاد احراز نمی شود،و عده ای از سینه چاکان ایشان،شورای نگهبان قانون اساسی را سوزاننده ی امید مردم محروم و مستضعف و مهندسی معرفی میکنند و دوباره بر طبل تحریم انتخابات و مقابله با شورای نگهبان می دمند! همان شورایی که از سال 84 تا به امروز بخاطر تایید صلاحیت احمدی نژاد،همیشه تحت فشار و حمله جریان قدرت طلب و اشرافیت بود،همان شورایی که دبیرش را امروز فتنه گران و آشوب گران سال88،به عدم داشتن بصیرت متهم میکنند!همان شورایی که فعال رسانه ای نزدیک به احمدینژاد،آن را به دعوای بنی امیه و بنی عباس تشبیه میکنند..!

 

و هیچ نقدی را بر خود و جریان بهاری و مطبوعشان،در این چند سال نمی پذیرند؟ آیا این رسمش بود؟

چه افراد و گروه هایی که از سر لجبازی و عناد،مثل نهضت ازادی و ملی مذهبی ها،مجمع روحانیون مبارز،تندروهای اصلاحطلب،با رد صلاحیت خودشان و یا دوستانشان در انتخابات های مجلس و ریاست جمهوری ،با نظام، دشمنی شان آشکار شد و پرده از نفاقشان افتاد! کسانی که قاعده بازی را قبول ندارند ،نمی توانند تا آخر کار دوام بیاورند...

عدم شرکت همان اندازه مسخره و بچگانه است که افرادی مانند برخی از اعضای نهضت آزادی،برای حمایت از روحانی!حاضرند در انتخابات شرکت و رای دهند!

مواظب باشیم بخاطر حرف ها،کارهای احساسی خودمان و یا اطرافیانمان،با نظامی که تا اکنون با خون هزاران شهید سرپا ایستاده،دشمن نشویم..

شورای نگهبان قانون اساسی،نه یک کلمه زیاد و نه یک کلمه کم...

همین...!

علیرضا
۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۵۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر
دبستان که بودیم،بنا به شرایط آن زمان و تعداد دروس در آن زمان فقط یک ساعت در هفته کلاس قرآن داشتیم،یعنی بعد از سوم ابتدایی این یک ساعت اضافه شد،چیزی به اسم تعلیمات دینی نداشتیم،معلم قرآن ما فردی بود با قدی بلند،موهای جوگندمی،لخت و شانه کشیده و همیشه کت و شلوار پوش! چهره ای مهربانی داشت،در واقع کار اصلی اش برگزاری امورات فرهنگی مدرسه و مسئول کتابخانه بود! کتابخانه که نه! اتاقکی بود که حدود 200 تا 300 کتاب مخصوص سنین کم داشت.
در همان یک ساعت کلاس قرآن،می بایست نوار قرآن میاورد و با ان ضبط های قدیمی،برایمان قرآن سه بار تکرار پخش میکرد،کلاس شلوغی داشتیم،چیزی حدود 45 نفر دانش آموز بودیم،هم باید کنترل نظم بچه را اداره می کرد و هم تدریس! یادم میاید یکبار که خیلی کلاس شلوغ شده بود،کنترل اش را از دست داده بود و من بخت برگشته و از همه جا بی خبر خواستم سوالی از او بپرسم که به ناگاه یک سیلی آب دار جانانه ای نثار من کرد و بعد گذشت دقایقی آمد از من معذرت خواهی کرد!
کلا دیگر علاقه به شخصیت و تدریسش را از دلم بخاطر یک عدم کنترل رفتارش! در دلم از بین رفت!
وقتی که به مقطع بعدی یا همان راهنمایی رفتیم،کلاس اول راهنمایی آن زمان یا ششم ابتدایی فعلی! چیزی به اسم معلم دینی نداشتیم!یعنی بهتر بگویم،در مذهبی ترین شهرایران!مدرسه ی ما برای بچه های کلاس اولی،معلم دینی نداشت! یک معلم عربی هم داشتیم که به فراخور درس اش،بازهم کلاس به اسم دینی شناخته می شد ولی کتاب تعلیمات دینی را درس نمی داد و عربی تدریس می کرد،معلم اش روحانی بود،برای کلاس دینی،مدیر مدرسه مان که خودش قبلا معلم درس عربی بود،معلم کتاب فارسی مان را مجاب کرد تا دینی و قرآن تدریس کند! بنده خدا به غیر از خواندن سوره توحید و حمد، نمی توانست یک کلمه قرآن را به صورت درست و یا حداقل با لهجه فارسی بخواند چه برسد به عربی! همیشه هم به خاطر عادتی که داشت آب دهان در حین گفتار از دهنش خارج میشد و با روخوانی چهارتا حدیث و داستان از زمان صدر اسلام،سریع کلاس را جمع میکرد و با بچه ها درباره موضوعات متفرقه و .. حرف میزد و به قول معروف وقت گذرانی می کرد....
در سال دوم و سوم راهنمایی،معلمی برای تعلیمات دینی برایمان انتخاب کردند که حال خودش را نداشت،ریش هایش را با ماشین میزد،موقع گفتار عادت داشت لبانش را غنچه کند و با تلفظ غلیظ برخی حروف مثل غین و عین و ...میخواست سطح سوادش را به رخ ما بکشد.
به حضرت شلنگ و جناب خط کش فلزی اعتقادی راسخ داشت،کوچکترین بی نظمی از نظر او مساوی بود با جریمه رونویسی از کتاب تعلیمات پر حروف دینی و خوردن تعداد زیادی ضربه شلنگ و سیلی کشیده بود! آن قدری که بچه ها از او می ترسیدن،از معاونین و ناظم مدرسه حساب نمی بردند! تنها باری که بچه ها از او نترسیدن و از چیز دیگر داشتند از ترس بر خود می لرزیدند،نوار صوتی سیاحت غرب مربوط به خواب یکی از علما از دنیای برزخ و لحظه دیدار ملک الموت بود!
معلم عربی مان،همیشه مغرور و کمی زیادی لوث و نغ نغ کن بود،هیکلی درشت و چهره ای تیره با موهای ریخته داشت!همیشه به لیسانس حقوقش اش می نازید و تعریف می کرد،همیشه بچه ها را تهدید میکرد که اگر معلم نبود، الان یک وکیل پایه 1 دادگستری میشد،او هم از اقدامات فیزیکی برای آرام کردن بچه و گفتن جوک های بی مزه کم نمی گذاشت! عوضش در سوم راهنمایی،او شد ناظم و یک معلم عربی روحانی با اخلاقیات خوب و کمی بد آمد و روزگار سپری شد!
جالب بود که از بچه های کلاس،حداقل 15 نفر از بچه ها،پدرهایشان روحانی بودند...!
در اول دبیرستان معلمی آمد که بعدا فهمیدیم در کار ملک و املاک است و حسابی پول دار و به زعم خودش برای قربت الی الله و ... می آمد تدریس! اخلاقش بسیار بد بود،ما که خانواده مان مذهبی بود از این آدم بدمان میامد تا آن پسر آخر کلاس نشسته و به قول خودشان لات خیابانی! عوضش همیشه داستان های اخلاقی میگفت!به هر بهانه و چیزی سعی میکرد حال یکی را بگیرد،اگر گیر نمیداد،حالش خوب نمی شد،به قدری از او و درس دادنش زده شده بودیم که در زمان کنکور از این که کتاب دینی اول دبیرستان را نمی خواندم خوشحال بودم!
در سال های بعدی معلمی خوش اخلاق و خوش برخوردی امد که البته بعضی اوقات با شیطنت های برخی بچه کمی ناراحت میشد! مباحث مربوط به ولایت فقیه و حکومت اسلامی را به خوبی تدریس میکرد و بیشترین اطلاعات و یادگیری بنده برای آن زمان می باشد!
به طوری که بعد از اتمام دبیرستان،او به قدری شاگردانش را دوست میداشت که هر وقت در خیابان یکی از ماها را میدید،احوال پرسی میکرد و حسابی ما را شرمنده منش و اخلاقش میکرد،معلم زیست و معلم شیمی مان مذهبی بودند،با خودم میگفتم کاش اینها هم برای بقیه دینی تدریس میکردند،تدریس اینها هم عالی بود،من حتی بدون خواندن کتاب و جزوه و صرفا با گوش کردن سر کلاس های اینان،امتحانات نهایی را پاس کردم!
در دانشگاه،به غیر از یکی دوتا از استادهای دروس دینی و عمومی مان،بقیه واقعا تدریس خوبی نداشتند،کلاس هایشان خسته کننده بود،دانشجوها باسختی کلاس ها را میگذارندند و به قولی وقت گذرانی میکردند!عوضش برخی از اساتید که عقیده های درست و درمانی هم نداشتند و خیلی علیه السلام بودند...با دانشجو چنان رفیق می شدند که دانشجو ها ول کن آن استاد نمی شدنددختران مجذوب میکردند و پسران را با حرف های پوچ ولی قشنگ ! فریب می دادند...
آن استاد هایی هم که مذهبی بودند،شاید به خاطر ترس از ارتباط با دختران کلاس،یا شاید هم چیز های دیگر خیلی زیادی سنگین بودند و جذبه خاصی از خود نشان نمی دادند!
همه این ها را گفتم که بگویم جدا از چاپ بد کتب دینی و عربی آن زمان ما،تصاویر گرافیکی کم کیفیت،نوع تدریس و اخلاق برخی معلمان این دروس مهم به قدری بد بوده که به چشمان خودم می دیدم که برخی دانش آموزان از لج آن معلم مسئله دار،با نماز خواندن و قرآن خواندن مشکل پیدا میکردند! و این در حالی بود که اکثر خانواده هایمان مذهبی بودند...حالا از وضع و اوضای مدارس دخترانه خبری ندارم!
این را هم بگویم بد نیست،در اردوهایی که بسیج میرفتیم و در دوره هایی که شرکت میکردیم،اساتیدی که برای دروس فلسفه اسلامی و دین و...میامدند عالی بودند که برخی دانشجو ها بعد از اتمام تحصیلات به خاطر جذبه و اخلاق و تدریس خیلی خوب آنان الان در حوزه در س میخوانند و طلبه شده اند!
نخواستم درباره ی معلمان دیگر دروس حرف بزنم! ولی دیگر دروس هم اگر معلمی در ظاهر مذهبی بود و اخلاق خوشی نداشت و همان نتایج را بروز می دادند....راحتر بگویم،به طور مثال در دبیرستان،معلم ادبیاتی داشیتم که بعدها فهمیدیم در عملیات فاو،در اروندرود جانباز شده است،به قدری هم اخلاق و هم تدریسش عالی بود که دوست داشتم بروم در دانشگاه ادبیات بخوانم!
همیشه خودمان با دست خودمان به نسل های جوان ضربه میزنیم،همیشه از خودمان ضربه خوردیم و دشمنان با خیال آسوده نظاره گر بودند...!
کاش همه معلمان ،کارشان را با مقدار پولی که بدست می آوردند مقایسه نمی کردند....
همین...
علیرضا
۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۹:۱۸ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳ نظر

یادش بخیر !

انتخابات 92 ریاست جمهوری بود! یک عده به آقا سعید می گفتند چیه این همه ظرفیت ظرفیت می کنی ؟ چند تا شعار توپ اقتصادی!!! بده تا مردم بهت رای بدن ! کار نداشته باش این شعار ها عملی هست یا نه ! اصل اینه که رای مردم را بدست آوری....

ولی آقا سعید اسوه ی اخلاق بود... یکبار داغ این که در تلوزیون بگوید اگر مردم به من رای بدهند را بر دل ماها گذاشت.... همیشه از ویژگی های رئیس جمهور حرف می زد و کار هایی که یک رئیس جمهور  برای کشور باید بکنه !

قسمت چیز دیگری بود...باز هم خدا را شکر....


(برای دریاف تصویر بر روی تصویر بالا کلیک کنید)

رهبر معظم انقلاب در دیدار رئیس جمهور و کابینه ی دولت یازدهم :

کلید حل مشکلات کشور، بهره‌برداری خردمندانه از امکانات داخلی و ظرفیت درون‌زای کشور است.
امیدمان را به بیرون از ظرفیّت داخلى کشور ندوزیم.

۱۳۹۲/۰۶/۰۶

............................................................................................................................................................

پی نوشت:

شهادت امام جعفر صادق (ع) تسلیت باد...

شهادت امام صادق ع

بازتاب  مطلب ظرفیت... در :

پایگاه خبری تحلیلی ناصرون

باشگاه ولاگ نویسان آذربایجان غربی

روایت نو

دانشنامه پرسیار


علیرضا
۱۰ شهریور ۹۲ ، ۱۲:۰۹ موافقین ۳ مخالفین ۱ ۳۱ نظر

سه یا چهار نفر بودیم...

دور هم جمع شده بودیم ! از اون جمع دوستانه ! فقط من بودم که فرقی بزرگ و تفاوتی آشکار با آن ها داشتم !

یکی شان چقدر قشنگ داشت لحظه ی دیدارش را توصیف می کرد...

می گفت باورکردنی نبود ...! وقتی پرده را کنار زدم ! گفتم خدایا یعنی خواب نمی بینم ؟

یعنی خودشه ؟ چه لحظه قشنگی را داشت دوستم برایمان تعریف می کرد !

من هم داشتم با تبسمی حرف های او را گوش می کردم ! و نمی گذاشتم تا از روی چشمانم ! دیگر بچه از حسرتم پی ببرند !

داشت اشکم در میامد ولی جلوی بغضم را گرفتم.....

دوست می گفت وقتی پرده را کنار زدم ! ضریح امام حسین (ع) بود... باورم نمی شد.... خود ضریح شش گوش بود.. کربلا...

آری از آن جمع فقط من به دیدار ارباب نرفتم...

همین...

...............................................................

پی نوشت:

در ماه رمضان ما را از یاد نبرید...

علیرضا
۲۰ تیر ۹۲ ، ۰۰:۲۳ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ نظر

 

یکی از محافظان مقام معظم رهبری در خاطره ای گفت: یک روز که مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران برای کوه پیمایی رفته بودند، با دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع نامناسبی داشتند.
 
به گزارش خبرنامه دانشجویان ایران، یکی از محافظان مقام معظم رهبری در خاطره ای گفت:  یک روز که مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران برای کوه پیمایی رفته بودند، با دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع  نامناسبی داشتند.
 
آنها به یک باره در مقابل گروه ما قرار گرفتند و فرصت جمع و جور کردن و رسیدگی به وضع ظاهری خودشان نداشتند از رفتار آنها مشخص بود که خیلی ترسیده بودند واینگونه به نظر می رسید که آنها تصور می کردند که الآن آقا دستور دستگیری آنها را فورا صادر خواهد کرد. ولی برخلاف تصور آنها آقا با آنها سلام و علیک گرمی کرد و پرسید که شما زن و شوهر هستید؟(البته آقا می دانست)؛  آن پسر وقتی با خلق زیبای آقا مواحه شد، واقعیت را گفت؛ و جواب داد خیرمن و این دختر دوست هستیم.
 
آقا ابتدا در باره ورزش و مزایای آن با آنها صحبت کرد و بعد فرمود : بد نیست صیغه محرمیتی هم در میان شما برقرار شود و شما با هم ازدواج کنید. آقا به آنها پیشنهاد داد که اگر مایل بودید در فلان تاریخ بیائید، ومن هم آمادگی دارم که شخصا خطبه عقد شما را بخوانم. آن دو خدا حافظی کردند و طبق قرار همراه خانواده خود در همان تاریخ به محضر ایشان رسیدند .
 
آقا هم خطبه عقد آن دو را جاری کردند . با برخورد کریمانه ایشان این دو جوان مسیر زندگی خود را تغییر دادند آن دختر غیر محجبه به یک دختر محجبه و معنوی و آن پسر دانشجو هم به یک جوان مذهبی مبدل شدند.
منبع:رجانیوز
پی نوشت:
سالروز وفات حضرت معصومه (س) را به پیشگاه حضرت علی بن موسی الرضا (ع) و امام زمان (عج) تسلیت عرض می نماییم.
 
علیرضا
۰۱ اسفند ۹۱ ، ۱۱:۳۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ نظر

همه ی کلاس ساکت بود !

همه با تعجب و کنجکاوی داشتند منظره ایی بامزه را نگاه می کردند!

من هم که پسر شیطونی نیستم ولی بعضی اوقات نمی دانم  چه طور می شود که این طور می شوم!

انتهای کلاس نزدیک در کلاس نشسته بودم! دقیقا گرم ترین نقطه ی کلاس! حالا چرا گرم ترین؟ دلیلش این بود که کلاس ما چهار فصل بود!

نزدیک پنچره ها که چیلر وجود داشت سردترین نقطه بود! و جماعت مثلا درس خوان از مدت ها پیش از شروع کلاس اونجا را با صندلی هایش اشغال می کردند ! سمت راست کلاس یعنی همان سمت راست من! کمی معتدل بود و حالت پاییزی داشت! گوشه ی سمت چپ جلوی کلاس یعنی جایی که استاد محترم (ونه محترمه! چون مرد بود!) حالت بهاری داشت! و جایی که من نشسته بودم تابستان بود !

استاد ما هیکلی درشت و قد بلند (دیگر خوتان در ذهن مبارکتان تصور بنمایید!!!) چهره ایی آفتاب سوخته با چشمانی سفید! شکمی تا کمی برآمده و در برخی نقاط با برجستگی بیشتر به دلیل محتویات داخل جیب ! (البته این یک تیکه را با لحن آقای اصغری بخوانید!) و دستانش را از پشت به هم گره زده بود و گاهی با ناخن های سفیدش بازی هم می کرد!

اما پسره که رفیق من بود ! قدی متوسط و لاغر و چشمانی درشت و صورتی روشن ! که وقتی نگاهش میکردی چهره ایی معصوم را داشت!

به چشم همدیگر زل زده بودند!

کلاس ساکت و ساکت بود ! همه منتظر جواب سوال فلسفی شاگرد بودند!

من هم یک دفعه از انتهای کلاس با صدای بلند گفتم: استاد چرا چپ چپ نگاه نگاه می کنی!!!؟ گفتن من همانا و منفجر شدن کلاس همانا!

بچه ها از خنده داشتن ریسه می رفتن ! و البته یک عده هم زیر خاکی شنا می کردند!

پسره  نفس راحتی کشید! و استاد با لحنی انکارانه !!!!  به من گفت : من معمولی نگاه کردم!

بماند که استادمان رفیق ما را خیلی دوست داشت...

تابستان 91- ماه رمضان -کلاس بعد ظهر- درس فلسفه خداشناسی -طرح ولایت  کشوری- مشهد مقدس -دانشگاه فردوسی - ساختمان دانشکده ی کشاورزی - جای شما خالی! 

همین...

پی نوشت!

22 بهمن همه می آییم 

با شعار مرگ بر آمریکا مرگ بر اسرائیل

علیرضا
۱۸ بهمن ۹۱ ، ۲۲:۲۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ نظر

شهید شهریاری را قبل از شهادتش عده ای خیلی خوب می شناختند. عده ای خیلی خوب می دانستند غنی سازی ۲۰ درصد اورانیوم و بسیاری پیشرفت های علمی ایران در علوم هسته ای مدیون تلاشهای اوست و اگر نباشد، از سرعت این پیشرفت ها کاسته خواهد شد.

این دسته که طیف گسترده ای هستند. از نخست وزیر اسراییل و روسای موساد و سیا، تا موتور سوار مزدوری که بمب را به بدنه خودروی شهید شهریاری چسباند.

همان ها که گفتند ترور شهید شهریاری اقدامی غیر جنگی برای توقف پیشرفت ایران بوده است؛ همان هایی که پسس از شنیدن خبر ترور شهریاری، نفس راحتی کشیدند.

دسته دیگری هم بودند که وقتی خبر شهادت شهریاری را شنیدند نفس در سینه هایشان حبس شد و در سینه ماند تا بغضهاشان بترکد و همراه با سیل اشک جاری شود.اینها هم شهریاری را خوب می شناختند.

دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی پس از شهادت این استاد گرانقدر خاطراتی از این شهید را گردآوری نموده که در ادامه بخش هایی از خاطرات شهید دکتر مجید شهریاری از نظرتان می گذرد.
این خاطرات روایت های دست دوم است برای دسته سومی که شهریاری را با شهادتش شناختند.



*** دکتر برایمان تعریف کرده بود که کلاس اول یا دوم دبستان که بوده، موقع املا نوشتن یکی از همکلاسی ها از روی دست دکتر تقلب می کرده. دکتر می گفت لجم در می آمد که چرا کسی که درسش که درسش خوب نیست نمره اش اندازه من شود؟ گفت عمدا بعضی کلمات را غلط نوشتم تا او هم غلط بنویسد. خودم هم که قبل از اینکه دفترم را به معلم بدهم، سریع غلط ها را پاک کردم./شاگرد شهید

***  دکتر می گفت معلم های دوره دبیرستان که پدرم را می دیدند به پدرم می گفتند این خیلی درسش خوبه. ان شاالله استاد میشه. پدر هم جواب می داد که مجید! عمراً استاد دانشگاه بشه!اینقدر شیطونه که نمیشه./شاگرد شهید

ادامه در ادامه مطلب...............

علیرضا
۱۵ فروردين ۹۱ ، ۲۲:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر